<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرنده پرواز</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/</link>
<description>عشق - انسان - حقیقت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Nov 2008 18:21:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ای کاش ...</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>ای کاش می توانستیم روح باشیم، نور باشیم ، راه باشیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش می توانستیم کوه باشیم، باد باشیم، آب باشیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش می توانستیم سنگ باشیم، شیشه باشیم، دست باشیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش می توانستیم قطره باشیم، قلب باشیم، عشق باشیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و هزاران هزار ای کاش دیگر که در سینه نهاده ایم و پنهان نموده ایم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 18:21:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شناخت...</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&quot;اگر بگوییم که شناخت اساسی ترین کالایی است که بر آن می توان قیمتی گذاشت ، به بیراهه نرفته ایم پس بدا به حال کسانی که این کالا را در اختیار ندارند و به ناگزیر از سودمندیش نیز بی خبراند.&quot; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هایک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قانون اساسی آزادی &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گیاه</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>چند روز پیش جمله قشنگی شنیدم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر گیاهی آب و هوای خودش رو می خواد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خار باید تو کویر باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیلوفر باید تو آب باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب و هوای ما کجاست؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 21:11:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه دوست کجاست؟...</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description> &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 488px; HEIGHT: 400px&quot; height=400 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freefoto.com/images/15/78/15_78_6---Rays-of-Sunshine-against-a-dramatic-black-sky_web.jpg&quot; width=503 align=top border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا شده حس کنین گم شدین ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا حس کنین مثل بچه ای شدین که دست مادرش رو تو یه بازار شلوغ و پر هیاهو ول کرده، بی تاب و گریان، پا به زمین می کوبه و مادرش رو صدا میکنه ... و هر زنی که چادر سیاه به سر داره رو مادر خودش فرض می کنه و سراسیمه و بی تاب به سمت اون میدوه ... اما وقتی چهره اون رو نگاه میکنه دلهره و ترسش بیشتر میشه ... چون فکر میکنه از مادرش دورتر و دورتر شده و این بغض و هراسش رو صد چندان میکنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی انگار مادر قصه ما توی این بازار شلوغ یه گوشه ، همین دور و برا ایستاده ... چشماش برق میزنه ... و با یه لبخند مهربون و آرامش بخش داره بچه اش رو نگاه میکنه...شاید داره تو دلش میگه &quot; عزیزه دلم ، قربونت برم ، آخه من که تو رو گم نمی کنم ، آخه من که تو رو تو این بازار شلوغ ، تو این شهر تنهایی تنها نمی ذارم ... تویی که منو گم کردی ... من همین جا هستم ، کنارت هستم... بیا قربونت برم...&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی بچه قصه ما هنوز خیلی کوچیکه ، هنوز خیلی بچه است تا این چیزا رو بفهمه ... تا بفهمه مادرش همین دور رو براست ، همین نزدیکی هاست... داره میبینتش ... داره نگاهش میکنه ... داره اشکاش رو میبنه ... یکی نیست بهش بگه: بابا مادرت اینجاست آخه کجا داری میری ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این شبها هر کسی به دنبال خانه دوست ، خانه یار، خانه عشق و خانه نور ... خودش میگرده ... دعا کنیم این بچه کوچیک ، این بچه ناتوان و ضعیف ... مادرش رو پیدا کنه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ستاره... </title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irancartoon.ir/news/archives/parande.jpg&quot; align=top border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://shojai.blogfa.com/post-8.aspx&quot;&gt;آخرین لحظات شهید حسن آبشناسان از زبان همسر گرامیشان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین باری که آمد تب داشت، منتظرش نبودیم ،بنا نبود بیاید مرخصی،رفته بودیم منزل پدرم.&lt;BR&gt;روی پله ها بودم که دیدم حسن آمد، لباس کرم رنگ ارتشی پوشیده بود، از خوشحالی به هوا پریدم و صورتش را بوسیدم، ته ریش داشت ،داغ بود ولی از خوشحالی نفهمیدم ،گفتم : &quot;چه طور اومدی؟ با چی اومدی؟&quot; گفت: &quot;پریدم پشت وانت و یک راست آمدم خانه.&quot;&lt;BR&gt;نشسته بود لبه تخت همه با هم از او سوال می کردند، آرام جواب می داد ،بعد رفت توی اتاق پذیرایی دراز کشید. بالای سرش نشستم گفتم :&quot;برویم خانه خودمان، پدرم ما را رساند.&quot; قطره تب بر دادم تا آن وقت ندیده بودم حسن مریض شود، می گفتم : &quot;چی شدی؟ &quot; می گفت : &quot;هیچی فقط خوابم کم شده...&quot;&lt;BR&gt;خیلی مظلوم شده بود خوابش که برد من دور اتاق راه می رفتم و بر می گشتم و کف پاهایش را می بوسیدم ،توی پوتین تاول زده بود، می گفتم : &quot;چقدر این پاها خسته است، چقدر زحمت کشیده این پاها...&quot;&lt;BR&gt;  صبح از جبهه تماس گرفتند، میز تحریر حسن را گذاشته بودم کنار تخت خواب که شب ها وقتی من می خوابم، می آید همان جا نزدیک خودم بنشیند و کتاب بخواند آن روز صبح پشت همان میز نشسته بود و با تلفن حرف می زد، داد می زد : (عملیات قادر لو رفته بود) حسن چنان فریاد هایی می زد که باورم نمی شد، دستور می داد : &quot;همه فرمانده ها را بخواهید به فلانی و فلانی ابلاغ کنید بر گردند منطقه &quot;،من می رفتم و می آمدم سرش را می بوسیدم و می گفتم : &quot; تو چقدر باید ناراحتی بکشی&quot;، او هم بین فریاد هایش بر می گشت و به من نگاه می کرد و لبخند قشنگی می زد انگار نه انگار که آن همه عصبانی و نگران است.&lt;BR&gt;    تلفنش که تمام شد گفت : &quot; باید بر گردم منطقه چاره ای نیست ،لباس هایش را تند تند پوشید. عمو و زن عمویم خانه مان بودند، همه دم در ایستاده بودیم، حسن پایش را گذاشته بود روی پله ها و بند پوتین هایش را یکی یکی می کشید و محکم می کرد زن عمو گفت : &quot;حالا کجا می روید حسن آقا ؟&quot; حسن گفت : &quot;کربلا، سوغات چه می خواهید؟ &quot;و خندید. گلابی دستم بود نصف کردم و دادم دستش بخورد:&quot; حسن بخور&quot; گفت : &quot;دم رفتن گلابی می خواهم چی کار گیتی؟&quot; گفتم : &quot;همین حالا بخور&quot;( انگار آن تکه گلابی جانش را نجات می داد...)&lt;BR&gt; برای اولین و آخرین بار کسی غیر از من قرآن را گرفت بالای سرش، عمو بزرگ تر بود مثل همیشه از زیر قرآن که رد شد، قرآن را گرفت و باز کرد و خواند و رفت نمی دانم چه آیه ای بود...&lt;BR&gt;تلفن من را خواست برادرم بود، گفت :&quot; حسن آقا زخمی شده&quot;، دویدم نفهمیدم چه جوری فقط می دویدم و آقای ابراهیمی مدیرمان دنبالم می آمد. یکی از معلم ها که ماشین داشت خودش را رساند به من سوار شدم .به خانه که رسیدم اول دخترم را دیدم ،مریض بود، نشسته بود کنار در، به برادرم گفتم : &quot;کجا؟ کدام بیمارستان تهران یا ارومیه؟&quot; برادرم گفت :&quot; هیچ کدام&quot;  (( حسن آقا شهید شده گیتی ))  نگاهش کردم، نگاهش کردم و کیفم را دو دستی بالا بردم  و کوبیدم توی سرم و زانو هایم خم شد نشستم کف اتاق.&lt;BR&gt;  از میدان ارگ نفهمیدم چطور رسیدیم بهشت زهرابا آن صندل ها ،چطور پشت سر حسن می دویدم جلوی غسالخانه ،یکدفعه به خودم آمدم گفتم : &quot;دیگر تمام شد اگر نبینمش دیدارمان می افتد به قیامت&quot;، جمعیت را کنار زدم رفتم تو ،سفید مهتابی شده بود، صورتش را با شماره دو زده بود تازه اصلاح کرده بود ،چشم هایش باز بود ،دستهایش جوری بود که انگار هنوز اسلحه اش را نگه داشته تفنگ را به زور از دستش در آورده بودند، اگر سوراخ روی قلبش نبود می گفتم خوابیده.&quot; گیتی نیم ساعت می خوابم بیدارم کن&quot;، اما نیم ساعت نمی گذشت ،دیر می گذرد، لب هایش کمی باز بود، گوشه لبهایش چین خورده بود، درد داشت. آنقدر به خطوط صورتش ،حالت لبهایش دقت کرده بودم که می فهمیدم چه معنایی دارد. حرف که نمی زد، همیشه دقت می کردم تا از حالت صورتش بفهمم چه می خواهد، غذا خوشمزه است؟الان عصبانی شده؟ خسته است؟ اما آن روز فقط درد داشت.&lt;BR&gt;     تمام که شد آمدیم خانه لباس های خونی ملحفه و پنبه ای که روی زخم قلب حسن بود را گذاشته بودند داخل یک کیسه پلاستیک گوشه اتاق، روز سوم که خانه خلوت تر شده بود رفتم کیسه را آوردم، خون هم اگر بماند بوی مردار می گیرد، با احتیاط گره اش را باز کردم و لباس ها را آوردم بیرون، بوی عطر پیچید توی خانه، بوی عطری که حسن می زد، عطر گل محمدی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;منبع:كتاب نيمه پنهان ماه شماره 12 ، وبلاگ سید مسعود شجاعی طباطبایی (وصیت نامه) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://shojai.blogfa.com/post-8.aspx&quot;&gt;http://shojai.blogfa.com/post-8.aspx&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نام پدر ...</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>چند روز پیش با پدرم صحبت می کردم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه حرف های خوبی می زد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر برایم زیبا بود که در آستانه ۵۰ سالگی زندگی خود را نقد می کرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با صدایی آرام و مطمئن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 06:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... همه کس را ...</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>امروز بعد از ظهر داشتم کامپیوترم را خانه تکانی می کردم . به یک فایل برخوردم، نمی دونم از کی تا حالا روی دسک تاپ کامپیوترم بود و من نخوانده بودمش . اما امروز خواندم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;ملاصدرا می گوید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما به قدر فهم تو کوچک می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به قدر نیاز تو فرود می آید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به قدر آرزوی تو گسترده می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به قدر ایمان تو کارگشا می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یتیمان را پدر می شود و مادر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محتاجان برادری را برادر می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عقیمان را طفل می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نا امیدان را امید می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گمگشتگان را راه می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در تاریکی ماندگان را نور می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رزمندگان را شمشیر می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیران را عصا می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محتاجان به عشق را عشق می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوند همه چیز می شود همه کس را ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شرط اعتقاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شرط پاکی دل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شرط طهارت روح&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شرط پرهیز از معامله با ابلیس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نامردمی ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چنین کنید تا ببینید چگونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟ &quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 16:52:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دچار خود بودن...</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>امروز مطلبی را تو سایت بزرگمهر حسین پور خواندم ، خیلی به دلم نشست و بهانه ای شد برای نوشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم چند وقتی است احساس این دچار شدگی را دارم . دچار خود بودن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 05:48:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پله پله تا ملاقات خدا...</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>از قطع پیوند با آنچه تعلقات خودی است تا قطع پیوند با خود، خط سیری شگرف، پر خطر و صعبناک بود که این بلخی زاده مهاجر در دیار روم را در طی عمری که از شصت و هشت سال تجاوز نکرد، در طول مجاهده یی عمر کاه و طاقت آزمای، از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا عروج داد و هرگز نیز او را به این مقامات خویش مغرور و مفتون نداشت.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عروج روحانی را او از سالهای کودکی آغاز کرده بود. از پرواز در دنیای فرشته ها، دنیای ارواح و دنیای ستاره ها که سالهای کودکی او را گرم و شاداب و پرجاذبه می کرد. در آن سالها رویاهایی که جان کودک را تا آستانه عرش خدا عروج می داد، چشمهای کنجکاوش را در نوری وصف ناپذیر که اندام اثیری فرشتگان را در هاله خیره کننده یی غرق می کرد می گوشود. بر روی درختهای در شکوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهای خندان می دید. در پرواز پروانه های بی آرام که بر فراز سبزه های مواج باغچه یکدیگر را دنبال می کردند آنچه را بزرگتر ها در خانه به نام روح می خواندند به صورت ستاره های از آسمان چکیده می یافت. فرشته ها، که از ستاره ها پایین می آمدند با روحها که در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا می رفتند، طی روزها و شب ها با نجوایی که در گوش او می کردند او را برای سرنوشت عالی خویش، پرواز به آسمانها، آماده می کردند ـ پرواز به سوی خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کتاب &quot;پله پله تا ملاقات خدا&quot; ـ اثر: دکتر عبدالحسین زرین کوب&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 06:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق ماندن</title>
<link>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt; در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان می‌گوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;به نقل از وبلاگ وب نوشت: &lt;A href=&quot;http://www.webneveshteha.com&quot;&gt;http://www.webneveshteha.com&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 17:48:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parande-ye-parvaz&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>parande-ye-parvaz</dc:creator>
<guid>http://parande-ye-parvaz.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
