هرچند، انگار دارم حافظه ام را از دست می دهم ....
امشب داشتم روزنامه همشهری را ورق می زدم که شعری از کوچه حافظ دیدم، کوچه ای پر رمز و راز و بی انتها . کوچه ای به نا کجا آباد ...
"حجاب چهره جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم"
به قول یکی از دوستان عزیزم که همیشه به من می گه : " آقای محمدی، برگرد به تیم ات...."