تبليغاتX
پرنده پرواز - اين در بسته است کسی نخواهد آمد....
عشق - انسان - حقیقت
امشب نمی دانم چرا تب دارم، گلوله های عرق روی پیشانیم نشسته است . با اینکه تب دارم (نمی دانم ۳۸ ، ۳۹ و یا ۴۰) گویی سردم است. می لرزم ، دندان هایم روی هم قفل شده است . حال عجیبی است. مثل این است که در این دنیا نیستی .... سوزش تب و خشکی لب ......من را یاد مراد انداخت، مراد پاکدل.

ولی تجربه جالبی است، تن ات می سوزد اما قلب ات آرام می گیرد . انگار آتش اش را به تن منتقل کرده است . انگار قلب مسئولیتش را تفویض کرده است ولی این تن یارای استقامت نیست .

ای قلب گویا چاره ای نیست تا آخر خودت هستی و خودت. این در بسته است کسی نخواهد آمد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 20:34  توسط علیرضا محمدی  |