مثل کسی که ........ بگذریم.
می خواستم از آذر و از باران بنویسم. از قطار و ایستگاه رفته بگویم. اما چه کنم که چند وقتی بود که اسیر بودم، زندانی بودم.
زندانی تن، زندانی دود، زندانی مترو، زندانی اتوبوس، زندانی ......
آه، اما چه خوب. وقتی به کوه ، به پرنده ، به ستاره و به نور می نگرم گویی آزاد می شوم . آرام می شوم. سبک می شوم.....
گاهی اوقات ترانه ها را فراموش می کنم و فقط صدای غار غار کلاغ ها را در گوش می شنوم. گاهی اوقات یادم می رود که گاهی به آسمان نگاه کنم و به آن سوی لحظه ها بنگرم و یا به اراجیف های صادقانه میعاد گوش دهم و یا عصر ها یک چای با مترسک بخورم.
دوست دارم همیشه همان مرغعلی باغ ملکوتیان بی کرک و پر باشم که همیشه به فکر پریدن است.....