تبليغاتX
پرنده پرواز
عشق - انسان - حقیقت
بازهم کاغذ و قلم

و باز همان دغدغه ها، دل مشغولی ها و دلتنگی های همیشگی....

بعضی وقتها فکر می کنم مثل ماهی ای شده ام که بازی گوشی کرده و از آب بیرون افتاده و دارد به سختی بالا و پایین می پرد....

حس غریبی است. سرشار از امید و نا امیدی....سرشار از نور و سیاهی.....

می دونی الان یاد چی افتادم، یاد یکی از صبح های سرد و تاریک دی ماه و نور چراغ اتوبوس واحدی که دل تاریکی را شکافته بود و من را "به سوی او" می برد.....

ای بزرگ، ای تنها، ای نور....، این ماهی کوچک بازی گوش را به آب بیانداز.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 22:45  توسط علیرضا محمدی  | 

فنجان سفید تو را در دست دارم و به آن می نگرم، زیباست....

دستگیره اش را با دستانم لمس می کنم،

گویی هنوز گرمی دستانت روی آن مانده است و دستان سرد مرا نوازش می دهد.

وقتی لبانم را با احتیاط به لبهای فنجان نزدیک می کنم،

گویی هرم لبهای تو را احساس می کنم و سرمست می شوم....

فنجان سفید تو را در دست دارم و به آن می نگرم، زیباست.... مانند تو و کمتر از تو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:30  توسط علیرضا محمدی  |