و باز همان دغدغه ها، دل مشغولی ها و دلتنگی های همیشگی....
بعضی وقتها فکر می کنم مثل ماهی ای شده ام که بازی گوشی کرده و از آب بیرون افتاده و دارد به سختی بالا و پایین می پرد....
حس غریبی است. سرشار از امید و نا امیدی....سرشار از نور و سیاهی.....
می دونی الان یاد چی افتادم، یاد یکی از صبح های سرد و تاریک دی ماه و نور چراغ اتوبوس واحدی که دل تاریکی را شکافته بود و من را "به سوی او" می برد.....
ای بزرگ، ای تنها، ای نور....، این ماهی کوچک بازی گوش را به آب بیانداز.
دستگیره اش را با دستانم لمس می کنم،
گویی هنوز گرمی دستانت روی آن مانده است و دستان سرد مرا نوازش می دهد.
وقتی لبانم را با احتیاط به لبهای فنجان نزدیک می کنم،
گویی هرم لبهای تو را احساس می کنم و سرمست می شوم....
فنجان سفید تو را در دست دارم و به آن می نگرم، زیباست.... مانند تو و کمتر از تو...