تبليغاتX
پرنده پرواز

پرنده پرواز

عشق - انسان - حقیقت

  

 در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان می‌گوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.

 

 

به نقل از وبلاگ وب نوشت: http://www.webneveshteha.com

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:19  توسط علیرضا محمدی  | 

با عرض شرمندگی

به اطلاع می رسانم به علت یک اشتباه ساده و یک سهل انگاری پست قبلی را پاک کردم

همش تقصیر این گوگل ریدر هستش

به قول معروف اومدم چشمش رو درست کنم کورش کردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:48  توسط علیرضا محمدی  | 

سال ۱۳۸۶ هم گذشت و به آخرین روزهای خود رسید.... چه خوب و چه بد....

در اینجا فرا رسیدن سال جدید رو به همه دوستان عزیزم تبریک و تهنیت عرض می کنم و برای همه شما در سال جدید آرزوی توفیق و سربلندی می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:45  توسط علیرضا محمدی  | 

چند وقتی است که در حال و هوای حافظ ام ....

هرچند، انگار دارم حافظه ام را از دست می دهم ....

امشب داشتم روزنامه همشهری را ورق می زدم که شعری از کوچه حافظ دیدم، کوچه ای پر رمز و راز و بی انتها . کوچه ای به نا کجا آباد ...

"حجاب چهره جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم"

به قول یکی از دوستان عزیزم که همیشه به من می گه : " آقای محمدی، برگرد به تیم ات...." 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط علیرضا محمدی  | 

بعضی وقتها احساس می کنم دیگه روم نمی شه بنویسم

نمی دونم چرا!....

نه که فکر کنین خجالت می کشم. نه!....

..........

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:34  توسط علیرضا محمدی  | 

و امشب اشکهایم می رود به ماه

خدا کند تا ماه اشکهایم یخ نزند

امشب هوا سرد است....

و باز هم او.....

در انتهای ماه ایستاده است

و من همچون کودکی که در بازار گم گشته است

زاری کنان پی هر دستی که می پندارم بوی دستان او را می دهد می دوم

باز ایستاده ام.... شب شده است..... هوا سرد است ....

به آسمان می نگرم.....

گویی بغض های گلویم به آسمان اشاره می کنند....

و او که تنها در انتهای ماه ایستاده است....

..............

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:49  توسط علیرضا محمدی  | 

یک فرشته با قلبی شکسته

یک فرشته با بالی شکسته

یک فرشته ....

یک فرشته.....

چشم هایش دو ستاره

دست هایش مثل مهتاب

قلب اش مانند خورشید

روح اش مثل دریا

یک فرشته....

یک فرشته....

با توام من، ای فرشته........

با توام من، ای فرشته........ 

برخیز، برخیز .........

پرواز کن! پرواز کن!

برو ، به سرزمین عشق ، به شهر نور ، به ماورای روح....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:22  توسط علیرضا محمدی  | 

بالاخره دستم روی کاغذ رفت. خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم اما نمی دانم چرا نمی شد .

مثل کسی که ........ بگذریم.

می خواستم از آذر و از باران بنویسم. از قطار و ایستگاه رفته بگویم. اما چه کنم که چند وقتی بود که اسیر بودم، زندانی بودم.

زندانی تن، زندانی دود، زندانی مترو، زندانی اتوبوس، زندانی ......

آه، اما چه خوب. وقتی به کوه ، به پرنده ، به ستاره و به نور می نگرم گویی آزاد می شوم . آرام می شوم. سبک می شوم.....

گاهی اوقات ترانه ها را فراموش می کنم و فقط صدای غار غار کلاغ ها را در گوش می شنوم. گاهی اوقات یادم می رود که گاهی به آسمان نگاه کنم و به آن سوی لحظه ها بنگرم و یا به اراجیف های صادقانه میعاد گوش دهم و یا عصر ها یک چای با مترسک بخورم.

دوست دارم همیشه همان مرغعلی باغ ملکوتیان بی کرک و پر باشم که همیشه به فکر پریدن است..... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:15  توسط علیرضا محمدی  | 

حرف های ما هنوز نا تمام ....

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

قیصر امین پور - بهمن ۱۳۶۹

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:41  توسط علیرضا محمدی  | 

امشب نمی دانم چرا تب دارم، گلوله های عرق روی پیشانیم نشسته است . با اینکه تب دارم (نمی دانم ۳۸ ، ۳۹ و یا ۴۰) گویی سردم است. می لرزم ، دندان هایم روی هم قفل شده است . حال عجیبی است. مثل این است که در این دنیا نیستی .... سوزش تب و خشکی لب ......من را یاد مراد انداخت، مراد پاکدل.

ولی تجربه جالبی است، تن ات می سوزد اما قلب ات آرام می گیرد . انگار آتش اش را به تن منتقل کرده است . انگار قلب مسئولیتش را تفویض کرده است ولی این تن یارای استقامت نیست .

ای قلب گویا چاره ای نیست تا آخر خودت هستی و خودت. این در بسته است کسی نخواهد آمد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 20:34  توسط علیرضا محمدی  |